وقتی قرآنهای سوخته را دیدم؛ چیزی از دلم کَنده شد
خبرگزاری مهر- گروه استانها: شب، آرام شروع شده بود. از آن شبهایی که مسجد زودتر از همیشه چراغش را روشن کرده بود و خیابان جعفری، مثل هر شب دیگر، صدای قدمهای آشنا را میشناخت. درِ مسجد امام جعفر صادق (ع) نیمهباز بود و بوی فرشهای کهنه و عطر وضوی تازه، توی هوا میچرخید. کسی فکرش را نمیکرد چند ساعت بعد، همین بو، با بوی دود و سوختگی قاطی شود.
اول صدا آمد. نه فریاد، نه شعار؛ صدایی شبیه شکستن. شیشهای که لرزید و بعد، فرو ریخت. یکی از اهالی که از سر کوچه رد میشد، ایستاد. نگاهش رفت سمت در مسجد. چند نفر جلو آمده بودند، تند و بیمکث، انگار عجله داشتند. نه شبیه نمازگزارها بودند، نه شبیه مردم محل. صورتها غریبه بود و چشمها، خالی از تردید.
سنگها پشت سر هم آمد. شیشهها یکی یکی شکستند. صدای خرد شدنشان توی کوچه پیچید و دلِ شب را خراش داد. درِ مسجد را هل دادند، لگد زدند. یکی گفت: «آتش بیار!» و انگار همین یک جمله، همهچیز را از جا کند.

وقتی در آتش گرفت، شعلهها تند بالا رفتند. نور زرد و نارنجی روی دیوارهای قدیمی مسجد محل افتاد؛ دیوارهایی که سالها ذکر شنیده بودند، حالا بوی سوختن میدادند. چند نفر از اهالی که داخل مسجد بودند، هراسان عقب رفتند. نه برای جان خودشان، بیشتر برای چیزی که داشت جلوی چشمشان میسوخت.
آنها که وارد شدند، مکث نکردند. فرشها را جمع کردند، کشیدند وسط شبستان و آتش زدند. شعلهها بالا رفت و دود، سقف را گرفت. قرآنها هنوز سر جایشان بودند؛ روی قفسهها، مرتب، آرام و شاهد… یکیشان رفت سراغ قفسه. قرآنها را یکییکی ریخت روی زمین. کتابها ورق خوردند، آیهها در نور آتش لرزیدند و بعد در میان اندوه و بهت شاهدان سوختند.
یک زن، دورتر، ایستاده بود. دستش را روی دهانش گذاشته بود و گریه نمیکرد؛ فقط نگاه میکرد. بعدتر گفت: «وقتی برگههای سوخته قرآن را دیدم، انگار چیزی از دلم کَنده شد.» آن شب، دل خیلیها همینطور کَنده شد.
در گوشهای از مسجد، چند نفر از بچههای محل که برای دفاع از خانه و کتاب خدا آمده بودند، زخمی شدند. مهاجمها کارشان را میکردند؛ بیعجله، بیتردید، انگار آمده بودند دقیقاً همین را انجام بدهند! به جنگ خدا آمده بودند!
روی پشتبام مسجد، چند نفر پناه گرفته بودند. از بالا نگاه میکردند و دود را میدیدند که از پنجرهها بیرون میزند. یکی آرام میگوید: «این کار، کار مردم معمولی نیست…»
وقتی رفتند، مسجد ماند و خاکستر. فرشهای نیمسوخته، دیوارهای سیاه، شیشههای خردشده. قرآنها دیگر سر جایشان نبودند. چراغها خاموش بودند، اما کسی حس نمیکرد مسجد مرده است.
صبح که شد، مردم آمدند. یکی جارو آورد، یکی سطل آب. زنی گوشهای ایستاده بود و زیر لب صلوات میفرستاد. مردی آرام گفت: «مسجد رو میسازیم… اما این صحنهها یادمون نمیره.» کسی جوابش را نداد. همه مشغول بودند؛ انگار کار، تنها راهِ نفس کشیدن بود.
مسجد سوخته بود، اما ایستاده بود. دیوارها هنوز نفس میکشیدند و زمین، هنوز جای سجده را بلد بود… شب ۱۸ دی گذشت، اما ردش ماند؛ روی دیوار، روی دل، روی شهر… آتش به خانه خدا زد، اما چراغش را خاموش نکرد، خدا خودش شاهد بود که مردم نگذاشتند…

دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟نظری بدهید!